تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer
                           ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

                         پنجره

پیام الهی که بابعثت پیامبر اکرم (ص)از آسمان به زمین آمد ،

دفتر تاریخ را ورق نزد!بلکه دفتری از نوآورد.بعثت آغاز دوباره دفتر

 تاریخ بود،اما آغازی که سطر هایش دیگر با شمشیر ها و رفتن

دولتی و آمدن دولتی دیگر  رقم نمیخورد. این بار، قلم جای همه

 چیز را گرفت ، در نخستین آیاتی که بر پیامبر اکرم نازل میشود

 واژه هایی چون <<خواندن>>،<<علم>>و <<قلم>> را

مشاهده میکنیم، آنجا که خداوند در آیات ۱ تا ۴ سوره علق

میفرماید: اقرا باسم ربک الذی خلق،خلق الانسان من علق،

اقرا وربک الاکرم، الذی علم با القلم. شگفت انگیز تر  آنکه

خداوند در حالی در همان آغاز بر انگیختن محمد (ص) به مقام

 نبوت سخن از علم و قلم میگوید که در شبه جزیره عربستان

 چندان نشانی از آنها نمی یابیم.

آری بعثت پیامبر اکرم(ع) تولد دوباره تاریخ است،پایانی است

 بر همه آغازها و آغازی است که خود پایانی ندارد،پیامی است

 جاودانه از آسمان برای زمینیان موجی است برای تلاطم  همه

تاریخ و دعوتی است که پژواک آن تا پایان تاریخ شنیده خواهد شد.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 17:46 توسط مستانه |


 

 چشم های تیز...قلم توانا

خبر نگار .پنجره

چشم هایت را می بندی و سعی می کنی بدانی بدون چشم می توانی زندگی

کنی یا نه؟بله می توانی راه بروی اما باید زمین خوردن را تحمل کنی،باید به شکستن

و شکسته شدن و برخورد عادت کنی و حتی اگر حرفه ای هم باشی،در روز حداقل

چندین بار عابران را میهمان ضربه های عصایت کنی!بدون چشم می توانی زندگی

کرد اما نمی توانی ببینی!اگر چه خیلی ها با چشم هم نمی توانند ببینند!

چشم یعنی واکنش سریع به هر اتفاقی که در اطرافت می افتد،یعنی دیدن قطعه ای

از دانایی!بعضی چشم ها تیزند،بعضی عادی ،بعضی ها نزدیک بین،بعضی دوربین!

بعضی ها دوبینی دارند و واقعیت را دوتا می بینند ،بعضی چشم ها در تاریکی

هم می بینند و بعضی چشم ها حتی در روشنایی روز هم خوب نمی بینند!

جامعه هم چشمانی دارد که باید خوب کار کنند ،جامعه بدون

دید مثل انسان بدون چشم است،زندگی می کند اما بدون آگاهی،بدون

شناخت و...با همین توصیف،خبرنگار نوعی چشم جامعه محسوب می شود

،یک چشم بیدار و فعال !بگذریم که بعضی چشم ها همه چیز را می بینند

غیر از آنچه باید...

خبر عالم پر هیاهویی است و طبیعتا" خبر نگاری پر هیاهوتر! اصلا" بر یک

وزنی خبر و خطر تکلیف رو روشن می کند.خبرنگار جماعت باید اهل خطر باشد

خیلی وقت ها باید وارد منطقه ممنوعه شود و هر جا کاستی ای دید فریادش

را روی کاغد تحریر بیاورد،در واقع خبرنگار سینه زن علم حقیقت است و

پامنبری وجدان و واقعیت!!

با همه آنچه گفته شد خبرنگارها آدم های خوشبختی هستند اما به

سبک خودشان نه با معیارهای مردم! آنها خوشبختند چون می توانند بفهمند،

بنویسند،فریاد کنند و بفهمانند.البته این حرفه هم مثل همه حرفه های دنیا

خوب و بد دارد ،سیاه وسفید دارد و البته در فاصله بین این سیاهی وسفیدی

رنگ هایی مثل زرد و خاکستری مبهم  این روزها زیاد دیده می شود...

اما بازهم می گم خبر نگارها خوشبختند چون خوب می دانند حلقه اتصالند

حلقه اتصال واقعیت به حقیقت و این برای آنها یعنی بزرگترین خوشبختی دنیا..

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 18:30 توسط مستانه |


شکوفه ی لبخند

پنجره

خدا درختان را روی زمین نقاشی کرد. درختان تنومند و بزرگ

درختان کوچک و ترد.درختان بلند و سبز و درختان ساکت،

خدا به شاخه های خشک نقاشی اش دست کشید و خندید!

درختان شکوفه شکوفه خندیدند و هزاران سال است لبخند

خدا را تکرار می کنند!

خداوندا! به درخت ساکت دلم دست بکش تا شکوفه شکوفه

برایت بخندد.حتی در غمگین ترین لحظات زندگی ام، چرا که

لبخندت آیین من خواهد شد.

آمین ..آمین..آمین

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 13:33 توسط مستانه |


تنها کمی از خودت را به من بده !!!

پنجره

روز قسمت بود .خدا هستی را قسمت می کرد!

خدا گفت :چیزی از من بخواهید ..هر چه باشد به

شما خواهم داد...سهمتان را از هستی خواهم داد

زیرا خداوند بسیار بخشنده است

و هر که آمد وچیزی خواست...یکی بالی برای پرواز

و دیگری پایی برای دویدن ..یکی جثه ای بزرگ و آن

یکی چشمانی تیز و.... در این میان کرم کوچکی

جلو آمد و به خدا گفت :من چیز زیادی از این هستی

نمی خواهم .نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ!!

تنها کمی از خودت ،تنها کمی از خودت را به من بده..

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آنکه با خود نوری

دارد بزرگ است!حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو

حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان

می شوی.و رو به دیگران گفت :کاش می دانستید این

کرم کوچک!بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید

خواست.....

آری ای بزرگ مهربان ،ما نیز ذره ای از  تو را می خواهیم

هر چند کم!! اما میدانیم که بهترین و ارزشمند ترین

هدیه ای هست که می توانیم بگیریم و همچون

یاقوت درخشانی آن را محافظت می کنیم...

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 16:49 توسط مستانه |


مترسک

یه مترسکم ،مترسکی غریب  

دست و پام شاخه ای از درخت بید

مزرعه خونه به دوش لحظه هام

هیچ کسی قصه من رو نشنید

اولش یه پیر خسته منو کاشت

میون یه عالمه گندم و جو

یه کلاه روی سرم گذاشت و گفت

می سپرم مزرعه رو به دست تو

روزای داغ تابستون

زردی مزرعه تو چشمای من

نمی بستم چشامو تو روز و شب

نکنه کلاغا گندم ببرن

یه روزی به دستای داس درو

ساقه های گندما بوسه زدن

تک وتنها شدم اینجا توی دشت

همه از بودن من بی خبرن

شکر محصول ،قربونی کشته براش

چوب می خواد!!فکر آتیش توی چشاش

میادش آروم کنار من

منو می شکنه با خنده زیر پاش!!

*************

*************

حالا نگاه کن به زندگیت ببین چندتا مترسکو

زیر پات له کردی!!شایدم خودت یه مترسک

بودی و وقتی زیر پا خورد شدی چیزی نگفتی!!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 20:32 توسط مستانه |


میلاد پر خیر و برکت مظهر ایمان

امام خوبان حضرت علی(ع)و روز پدر  مبارکباد

پنجره

علی در دهر فرماندار عشق است

علی در بحر سکاندار عشق است

علی انگیزه ی ایجاد هستی است

علی معنای حق و حق پرستی است

علی نوح نبی را دادرس شد

خلیل اله را فریاد رس شد

دم جانبخش عیسی از علی بود

عصای دست موسی از علی بود

شب معراج آن آیت علی بود

نبی را یار و هم صحبت علی بود

علی اولی و مولا و ولی بود

بلی زیباتر از یوسف علی بود

************* 

یاد پدران سفر کرده بخیر!!

۱۳رجب،سالروز تولد بهترین مرد عالم ،بی همتا ترین همسر دنیا

و فداکارترین و بی بدیل ترین پدر بشریت هست و این روز خوب

بهانه ای هست که با اهدای شاخه ای گل و با هدیه ای هرچند

کوچک  از پدران خود تقدیر کنیم و به پاس زحمت هایشان بوسه

بر دستان توانمندشان بزنیم.

اما در این روز جای خالی پدرانی که بار سفر بسته اند و برای

همیشه دلتنگی شان در گوشه ای از قلب هایمان به یادگار مانده 

بیش از هر روز دیگر آزارمان می دهد،شاید پدران ما دیگر در این دنیا

ودر کنار ما نباشند اما هرگز مفهوم پدری خود را ازدست نمی دهند

بیایید به احترام این روز بزرگ،بعد مسافت هاو گرفتاری های روزمره

را فراموش کنیم و فارغ از هر بهانه ای بر سر مزار پدرانی برویم که

پس از گذشت سال ها هنوز هم دل نگران و چشم در راه ما هستند

و بیش از هر زمان دیگر از دیدار ما خشنود می شوند.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 2:8 توسط مستانه |


همۀ مداد رنگی ها مشغول بودند به جز

مداد سفید

هیچ کس کاری به او نداشت

همه می گفتند تو به

هیچ دردی نمیخوری

تا یک شب

که مدادهای رنگی

تو سیاهی کاغذ

گم شده بودند

مداد سفید تا صبح

کار کرد

ماه کشید

مهتاب کشید

و آنقدرستاره کشید که

کوچک و کوچکتر شد

صبح توی جعبۀ مداد رنگی

جای خالی اون دیگه با هیچ رنگی پر نشد!

کاش همۀ ما قدر دوستانمون رو بدونیم تا نیاز نداشته باشیم دنبال جایگزین براشون بگردیم چرا که برای بعضی از دوستان واقعاً جایگزینی وجود نداره!

(از دوست عزیزم تبسم جان کمال تشکر را دارم.)

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 23:59 توسط مستانه |