سلام خدمت دوستای گل خودم و وبلاگم
نمیدونم این پست رو چطور شروع کنم
اما به خاطر اینکه همیشه و همه جا ادب حکم میکنه
اول از تمام شما مهربونا تشکر می کنم
بخاطر نظرات خوبتون
در ضمن از عزیزانی که نظراتشون بنا به دلایلی حذف شد
عذر خواهی می کنم ،
دوم اینکه از شما خوبا معذرت می خوام.
که نتونستم جواب مهربونی هاتون رو به موقع بدم
،دلیلش هم سفرغافلگیرکننده و خاصی بود که برام پیش اومد
،بی پرده بهتون میگم که تو این سفر عاشق شدم ،
یکی از دست نوشته هامو تو همون حالت
براتون گذاشتم اگه دوست دارید
بخونید
*********************************************
با بغضی به کهنگی تاریخ،وقتی که نخستین قدم را روی سینه اش می گذاری
انگار با تمام وجود تبی را که از غم گمگشتگی دارد احساس می کنی........
گویی تمام سلول های وجودت تو را به جستجو می خواند !!
آری ،ایستاده ام مابین بقیع و خانه ی او ،مابین دو قطعه از قلب سوخته ی
تاریخ،دلم ترک بر می دارد! بغضی بزرگ ،خیلی سنگین و عمیق گریبان حنجره ام
را پاره می کند.چشمان طوفانی ام با ابرهای پرباران به هر سو می چرخند و
نگاهم سردرگم و حیران پایین بقیع و حرم پر پر می زند.
یا رسول الله چه کنم؟!بعد از پا بوسی ات می خواهم اول به دخترت سری بزنم
ولی نمی دانم رو به کدام قبله به نماز دلتنگی هایش قامت ببندم. دلم سراسیمه
میان بقیع و حرم هروله می کند،آی کبوتران حرم شما چه می گویید؟! خورشید
مدینه در کجا غروب کرده؟!
عطش کلافه ام کرده و هرم حیرانی به جانم آتش می زند،بانو مرا دریاب.....
گرمای گونه های سوخته ات را احساس می کنم. باد بوی چادر خاک آلودت
را از سمت بیت الاحزان می آورد.
بوی سیب فضای صحن را پر کرده ،مست می شوم،بانو کجایی؟ هنوز به
پابوس غریبی های حسنت نرفته ام،هنوز دست بر پیشانی تب دار امام سجاد
نگذاشته ام.دلم در حسرت یک نگاه به قبر غریب امام صادق پر می زند و قلبم
در تپش دیدار با ام البنین ثانیه ها را زیرو رو می کند. گیج ومبهوت مانده ام
پنجه در پنجه ی پنجره های بقیع می اندازم و مثل یک قطره اشک از چشم
پنجره می چکم،آری اینجا مدینه النبی ست ،شهر غربت تاریخ و مظلومیت
ائمه،اما در این سکوت غربت ودر این دقایقی که از سر ثانیه هایش غریبی
می چکد تنها دلم به این خوش است که تو می آیی....
آری تو می آیی تا انتقام سیلی مادرت رو بگیری ،تا حق مظلوم رو از ظالم
بگیری ....
آری تو می آیی.....