تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer

 اینجا سرای چشمان خسته است
پلکها خمیازه می کشند
حتی خمیازه ها نیز عصا به دست راه میروند...
آه که اینجا کمر تنهایی اشک نیز خم شده است
وای که اینجا....
حتی سلام باران نیز تکراریست....
یک نفر
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می گرید
یک نفر سخت دلش بارانی است
یک نفردر گلوی خویش ٬بغض خیسی دارد
بغض کالی دارد...
یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال...
اینجا سرای عشق بی همتای ماست...
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 22:37 توسط مستانه |


 
پرواز را بخاطر بسپار،پرنده مردنی ست
 
پنجره
 
 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست .
 
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
 
اما من درخت نيستم .
 
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

پرنده گفت:
 
من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم
 
اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت:
 
راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
 
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .

پرنده گفت:نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
 
انسان ديگر نخنديد .
 
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .
 
چيزي که نمي دانست چيست .
 
 شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت:

غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم

 که پر زدن از يادشان رفته است .


درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است

 اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد

و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود

و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

" يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود .

اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "


انسان دست بر شانه هايش گذاشت

و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

 آنوقت رو به خدا کرد و گريست ....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 7:25 توسط مستانه |


ستاره زد،سلام کن

رمضان

از سر گلدسته های عاشقی ،پرنده اذان که پر می کشه،جاده ای

به سمت خدا گشوده می شه و ماه مهربان خدا از پس ابر تیره

دلتنگی بیرون میاد. می خوام به رمضان سلام کنم...

سلام بنده رو سیاهی که یکسال طعم نعمت های مولا رو چشید

ولی حتی یکبار اونطور که  خدا می پسندید ازش تشکر نکرد!

سلام آدمی که در جاده لغزنده زندگی با سرعت هوای نفس

تاختن گرفت و از دره های گناه حیا نکرد! چطور به رمضان سلام

کنم وقتی دخل ثوابم با خرج روزای عمرم جور در نمی یاد؟!

ولی باز با همه بدی به خودم نهیب می زنم،می خوام سلامت کنم!!

آره خدا به درهم دل ما نیگا نمی کنه،مشتری با انصافیه که درهم

می خره!!مگه نه اینکه:

به کسی چه مربوطه خوب یا بدم

واسه صاحب خونه مهمون اومدم

آخه خودش گفته رمضان ماه منه ،ماه مهمونی بی ریای خدا...

خلاصه هواشو کرده این دل کوچیک سیاه شده،که طعم ربنای

دم افطار می بردش لب حوض فیروزه ای ضیافت.....

..............................................

سلام ضیافت رحمان،سلام زلالی انسان،سلام حضرت مهربان...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:5 توسط مستانه |


خدایا !همه امیدم را در لحظه با تو بودن می یابم،آن لحظه

که چشمانم از نبودن تو ،از حس نکردن تو خیس می شوند

آن لحظه که دست هایم وجود بی انتهای تو را در اعماق

ثانیه ها درک می کنند ،تو را همراه همیشگی خود حس

می کنم.

باران را بهانه عشق و بهار را بهانه صمیمیت و دوستی

می دانم و به خود می بالم که برای دوست داشتن تو

برای احساس صمیمیت ،برای با تو بودن ،بهانه ای

نمی خواهم ای مهربان ترین همراه....

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 10:1 توسط مستانه |


 معصومیت از دست رفته....

 

 چشم هایم را به دیوار پر از نقاشی کوک می زنم

خط خطی های رنگی

یک خانه و خورشیدی که می خندد...

کتاب های کهنه ای

که روی هر کدامشان نوشته اند نام مرا

کاش هنوز کوچک بودم!

به اندازه عکس های آلبوم!

می خواستم که بزرگ باشم

درها را بسته بودم و خود را به فرار از کودکی محکوم!

نمی دانستم که کودکی

زیباترین چیزی ست

که بعد از سالها در این انباری می یابم...

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 18:23 توسط مستانه |


Scenes

به دنبال نشانه می گردم ، در چشم انداز پنجره ای که هر روز

پرده هایش را از پیش چشم هایم کنار می زنی !

تا دنیایی از عشق و زیبایی را به نظاره بنشینم.

دنیایی که به زیبایی همه ی اطلسی های باغ نگاهت بزرگ است.

به این دنیا چشم می دوزم تا لحظه لحظه اش برای  دلم خاطره شود...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 17:27 توسط مستانه |


    کاش که این فاصله را کم کنی

حکایت عجیبی است این خاموشی دل خانه های ما. نگاه کن چگونه شهر بی یاد

تو را آذین بخش نورهای بی فروغ خویش می کنیم!تپش بی قراری، این لامپ ها از

تمام نذرهای ما برای آمدنت بیشتر شده است و شیرینی های جشن طلوعت هم از

سلام های هر روزه مان بیشتر . سالهاست که این دانه های تسبیح ظهور به شمارش

بودن تو می گریند و هنوز نمی توانند اعداد را به انتهای حضور تو برسانند و چه دردیست

این بودن تو و غیبت حضور ما که این چنین از آن یوسف جمالت محروم گشته ایم. اما

خودت خوب می دانی که این حسرت آمدنت هم شیرین است....

این سیاه مشق های دلتنگی پیش می رود و با عطر نام تو سبز می شود و من در این

طراوت همیشه بهاری یاد تو نمی خواهم پی این گلایه ها را بگیرم و اصلا چه جای

گلایه؟همه چیز به همین دل زمینی من بر می گردد که سر گرم ایستگاه های رنگارنگ

جغرافیای پر از سر گرمی زمین،در راه مانده و رسیدن را از یاد برده و هر نیمه شعبان

کوچه ها را آذین بندی جشن آغاز حضور تو می کنم و هیچ گرد وغباری از دل دنیایی

خویش نمی زدایم . برای همین است که تو منتظر تر از منی!!منتظر رسیدن دل

توبه کرده من. و خوب می دانم برای بازگشتم دعا می کنی و دل بستن به اجابت

همین دعای توست که این دل گوناه آلود را از ورطه ناامیدی می رهاند.

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 1:55 توسط مستانه |


سلام خدمت دوستای گل خودم و وبلاگم

 نمیدونم این پست رو چطور شروع کنم

 اما به خاطر اینکه همیشه و همه جا ادب حکم میکنه

 اول از تمام شما مهربونا تشکر می کنم

بخاطر نظرات خوبتون

 در ضمن از عزیزانی که نظراتشون بنا به دلایلی حذف شد

 عذر خواهی می کنم ،

دوم اینکه از شما خوبا معذرت می خوام.

که نتونستم جواب مهربونی هاتون رو به موقع بدم

،دلیلش هم سفرغافلگیرکننده و خاصی بود که برام پیش اومد

،بی پرده بهتون میگم که تو این سفر عاشق شدم ،

 یکی از دست نوشته هامو تو همون حالت

براتون گذاشتم اگه دوست دارید

بخونید

*********************************************

با بغضی به کهنگی تاریخ،وقتی که نخستین قدم را روی سینه اش می گذاری

انگار با تمام وجود تبی را که از غم گمگشتگی دارد احساس می کنی........

گویی تمام سلول های وجودت تو را به جستجو می خواند !!

آری ،ایستاده ام مابین بقیع و خانه ی او ،مابین دو قطعه از قلب سوخته ی

تاریخ،دلم ترک بر می دارد! بغضی بزرگ ،خیلی سنگین و عمیق گریبان حنجره ام

را پاره می کند.چشمان طوفانی ام با ابرهای پرباران به هر سو می چرخند و

نگاهم سردرگم و حیران پایین بقیع و حرم پر پر می زند.

یا رسول الله چه کنم؟!بعد از پا بوسی ات می خواهم اول به دخترت سری بزنم

ولی نمی دانم رو به کدام قبله به نماز دلتنگی هایش قامت ببندم. دلم سراسیمه

میان بقیع و حرم هروله می کند،آی کبوتران حرم شما چه می گویید؟! خورشید

مدینه در کجا غروب کرده؟!

عطش کلافه ام کرده و هرم حیرانی به جانم آتش می زند،بانو مرا دریاب.....

گرمای گونه های سوخته ات را احساس می کنم. باد بوی چادر خاک آلودت

را از سمت بیت الاحزان می آورد.

بوی سیب فضای صحن را پر کرده ،مست می شوم،بانو کجایی؟ هنوز به

پابوس غریبی های حسنت نرفته ام،هنوز دست بر پیشانی تب دار امام سجاد

نگذاشته ام.دلم در حسرت یک نگاه به قبر غریب امام صادق پر می زند و قلبم

در تپش دیدار با ام البنین ثانیه ها را زیرو رو می کند. گیج ومبهوت مانده ام

پنجه در پنجه ی پنجره های بقیع می اندازم و مثل  یک قطره اشک از چشم

پنجره می چکم،آری اینجا مدینه النبی ست ،شهر غربت تاریخ و مظلومیت

ائمه،اما در این سکوت غربت ودر این دقایقی که از سر ثانیه هایش غریبی

می چکد تنها دلم به این خوش است که تو می آیی....

آری تو می آیی تا انتقام سیلی مادرت رو بگیری ،تا حق مظلوم رو از ظالم

بگیری ....

آری تو می آیی.....

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 10:2 توسط مستانه |