تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer
چه شبی است!

چه لحظه های سبک و مهربان ولطیفی،

گویی در فضایی پر از شراب ،نفس می زنم!

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته ام...

می بارد و می بارد و هر لحظه بیش تر نیرو می گیرد.

هر قطره اش فرشته ای است که از آسمان بر سرم فرود می آید

چه می دانم؟

خداست که دارد یک ریز ،غزل می سراید،

غزل های عاشقانه ی مهربان و پر نوازش!

هر قطره ی این باران

کلمه ای از آن سرودهاست....

..................................................

مثه مردن!!!

امروز هم هوای شهرم بارونی هست ، هم هوای دلم!

بارونی بودن هوای شهر که دل انگیزه....اما ...

اما امان از وقتی که هوای دلت ابری میشه...

بارونی میشه....

اونم وقتی که می بینی یکی خودش رو از بین

می بره ...خودش رو از صفحه پاک می کنه!

و زبان سکوت اختیار می کنه تا بتونه از خودش دفاع کنه

اما آیاما مترجم های خوبی برای سکوت هستیم؟؟؟

دلم می سوزه وقتی می بینم یه ادم ،یکه و تنها

مسیح وار ،صلیب گناهان دیگران رو بر دوش می کشه!!

اونم گناهی که انصافا حق اون نیست.آخه اون خیلی پاک هست

مثل یه فرشته...

خلاصه که دلم واسه خیلی چیزا می سوزه....دارم داغون میشم

دارم می میرم از این همه بی عدالتی....

نمیدونم اینا رو که می نویسم می خونه یا نه!

اما فقط ازش یه خواهش دارم

کوتاه می گم ،وقتت رو نمی گیرم!

فقط ای کاش متوجه میشدی اون آدما ارزش این

کارها رو ندارن .....فقط همین

نه در زمین در در زمان

جای درنگ است

بیا...

حوصله تنگ است ،بیا....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 8:53 توسط مستانه |


پیر زن درست روبرویم نشسته بود!

رنگ به رخ نداشت.کدام رنگ می توانست سزاوار

آن چهره ی چروکیده و مچاله باشد؟

چشمان ریزش هیچ سویی نداشت؟

هیبتش ، هیبت مرده ای بود که انگار همین چند

لحظه ی پیش از گور خود بیرون آمده باشد.....

چند النگوی طلائی بزرگ بر دستان لاغر و نحیفش داشت

که با هر بار تکان خفیفی به صدا در می آمد....

زنگ صدای النگوها تنها طنینی بود که مدام گوشتزد می کرد:

پیر زن  هنوز به عالم زندگان تعلق دارد....

..........................................................

شعری که پایین زدم رو خیلی دوست دارم

بارها با خودم تکرارش کردم تا یه چیزایی رو یادم نره!

شاید شما هم  خونده باشیدش حتی کامل تر از اون چیزی که من

الان اینجا زدم، اما به نظرم یادآوریش بد نیست.... 

دردهاي من:

 

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم،چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن در آورم،نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم.


دردهاي من نگفتني،دردهاي من نهفتني است

.دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است.

مردمي که چين پوستينشان،مردمي که رنگ روي آستينشان،

مردمي که ناله هايشان،جلد کهنه شناسنامه هايشان درد مي کند...


من ولي ...

تمام استخوان بودنم،لحظه هاي ساده سرودنم درد مي کند.

انحناي روح من،شانه هاي خسته غرور من،

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است.

کتف گريه هاي بي بهانه ام،بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 19:44 توسط مستانه |


كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
 
رفت‌ كه‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت:
 
 تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.
 
نهالي‌ رنجور و‏‎ ‎كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.
 
مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
 
چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
 
و درخت‌ زير لب‌ گفت:
 
ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و‏‎ ‎بي‌ رهاورد ‏برگردي.
 
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
 
مسافر‎ ‎رفت‌ و گفت:
 
يك‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،
 
او هيچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد يافت.
 
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت:
 
‏اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎كرده‌ام‌
 
 و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
 
 مسافر رفت‌ و ‏كوله‌اش‌‏‎ ‎سنگين‌ بود.
 
هزار سال‌ گذشت،
 
هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست‏‎.
 
‎مسافر بازگشت.
 
 ‏رنجور و نااميد.
 
خدا را نيافته‌ بود،
 
 اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود‏‎. ‎به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.
 
جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از ‏آن‌ آغاز كرده‌ بود.
 
 درختي‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
 
 زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
 
‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ ياد نياورد.
 
 اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
 
 درخت‌ گفت:
 
 سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎كوله‌ات‌ چه‌ ‏داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
 
 مسافر گفت:
 
 بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
 
 ‏درخت‌ گفت:
 
 چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري،‏‎ ‎همه‌ چيز داري.
 
 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ ‏چيز داشتي،
 
غرور‎ ‎كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
 
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
 
و‎ ‎قدري‌ ‏از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.
 
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
 
و‏‎ ‎چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و ‏گفت:
 
هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي،‎ ‎اين‌ همه‌ يافتي!
 
درخت‌ گفت:
 
زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ ‏در خودم.
 
و پيمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست‎.‎
 
 ............................................................
 می خواهم برایت دوباره دعا کنم!
بر روی سجاده ام بهشتی بر پا کنم...
اجازه می دهی تنها یک سوال
برای دل خود از خدا کنم!
من انسانم و تو خدای منی...
خدایا ،نام تو را با کدام حنجره صدا کنم.....
 
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 10:21 توسط مستانه |


 
نه نه نه ....
 این هزار مرتبه گفتم نه !
 دیگر توان نمانده ،توانایی
در بند بند من
 از تاب رفته است شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را
 تکرار می کند
 گفتی
 امیدهاست
 در نا امید بودن من
 اما
 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
 این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
 هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
 این لاله های سرخ
گل نیست
 خون رسته ز خاک است
 باور کن اعتماد
 از قلبهای کال
 بار رحیل بسته
 و مهربانی ما را
 خشم و تنفر افزون
 از یاد برده است
 باورنمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است.....

 


لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 22:57 توسط مستانه |


فزت ورب الکعبه

شب قدر

در عصر سرد تكرار،نان تلخ ترين واژه بود

وقتي كه در كوچه هاي كوفه

اشك را به حراج گذاشتند

تك هجاي غربت،غريبانه فرياد كشيد

و درد يتيمان به چاه گفت...

و آن زمان كه نيزه ها

پاره هاي قرآن را به دار كشيدند

ديگر حتي آسمان هم

جرات گريستن نداشت....

((شهادت مولي الموحدين،امير المومنين علي (ع)بر تمامي شيعيان جهان

تسليت باد))


خدايا ! امشب كه شب قدر است همه قرآن به سر كنند

مرا توفيق ده كه قرآن به دل كنم...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:35 توسط مستانه |


باران می بارد و این شروعی است براي آغاز فصل پاییز و

این منم در ميان فصل زرد.....

در کوچه باغهای پايیزی راه می روم.صدای خش خش

 برگها را می شنوم وکودک درونم به وجد می آید دلم

میخواهد در خیابان بی هیچ ملامتی بدوم.برگها را زیر پایم

 له کنم و زيباترين موسیقی طبیعی دنیا گوشم را بنوازد و

تا ابد به زیباترین رنگهای نارنجی و زرد پايیزی بنگرم. دلم

می خواهد زیر باران بمانم دهانم را باز کنم قطره های باران

را بچشم وخیس خیس از قطرات باران واشک دعا کنم،دعائی

که گفته شده است در هنگام نزول باران اجابت می شود.

دلم میخواهد پایم را در چاله های آب کنم وسردی آب را از

پس جورابهایم حس کنم دلم می خواهد قرمزی دستهایم

را به گرمای بخاری بسپارم تا یخ وجودم آب شود ،احساسم

بشکند و نشاطی یابم.

دلم میخواهد چشمانم را ببندم

و فصل پاييز را با تمام وجودم حس كنم.....

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 15:15 توسط مستانه |


  ا

مازخم خوردگان تیره ترین ،سردترین و بلندترین شب های

ستم بودیم. ما شلاق خوردگان یلدای بیداد بودیم. اولین

شعاع فجر را که دیدیم خیز گرفتیم!

عاشقانه به سوی شفق دویدیم تا در چشمه خونین

خورشید زخم های استخوان گداز خویش را بشو ییم.

سرخی بالاترین رنگ است نه سیاهی! که سیاهی می پوشد

اما سرخی می شوید و جلادان تاریخ را رسوا می کند!!!

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

و چه زیباست سپیده دم خونین عشق......


الهی،خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند!

که پیری خود شکستنی است....

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 5:7 توسط مستانه |