تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer

و من زاده شدم در چنين روزي سالها پيش از اين ،

 روزي كه آسمان ابري بود ....

و پروردگار خواست كه زاده شوم . بودنم را به از نبودم دانست

و هستي ام را به از نيستي ام.

.و چرا ؟؟؟ نمي دانم

با چشماني اشك بار ، چشم به دنيا گشودم ؛

و گريستم ... سخت گريستم...

 و چرا ؟؟؟ نمي دانم

!و چه تلخ است گريه ي معصومانه ي كودكي در آستانه ي مبهم زندگي

و به خواب رفتم ... خوابي پر از روياي بهشت و فرشته ها شايد.

و لبخند زدم.

و دوباره چشم گشودم.

مادري را ديدم كه در آغوشم گرفت

و پدري كه اذان عشق در گوشم زمزمه كرد.

مادري كه محبتش هستي ام را آكند و

 پدري كه مهرش سرشارم كرد.

و آموختم از آنها آنچه را كه مي بايست بياموزم و بزرگ شدم.

كوچه پس كوچه هاي زمان را درنورديدم و بزرگ شدم.

و چه روزهاي زيبايي بودند آن روزها ...

 روزهاي بي دغدغه و پر از هيجان و شادي ... يادش بخير!!

كاش مي شد به ان روز ها برگشت...روزهايي كه قدر ندانستم!

يادش بخير آن روزها كه چه آزادانه در پي پروانه ها مي دويدم ،

مي گرفتمشان و رهايشان مي كردم ؛

و چه زيبا بود رهايي آنها پس از اسارتشان در دستان كوچك من.

يادش بخير....

ياد تمامي آن دوستي ها و قهرهاي كودكانه بخير!!

كاش مي شد يك روز ، تنها يك روز آن روزها را دوباره زندگي كنم...

كاش مي شد اما ... افسوس!

نه! ... اما ....

« همه چيز هميشه آن گونه نمي شود

 كه ما مي خواهيم ، اين قانون زندگيست . »

و من چه دير اين قانون تلخ را دريافتم.

زمان مي گذشت و با گذشتنش لحظه لحظه ی

دلخوشي هاي كودكانه ام را از من مي گرفت .

زمان مي گذشت و با گذشتنش روزهاي رنگي ام را سياه و سپيد مي كرد .

و حال اين من هستم ... من امروزها ، كه سكوت اين شب بي مهتاب را

پيوند مي زنم به آن روزهاي قشنگ...

تا دل خسته ام را دمي با ياد پاكي مطلقشان خوش كنم .

زمان مي گذرد و من در آستانه ي سالروز تولدم

 به گذشته مي انديشم و به آينده ... آينده ي نزديك و

دور ... آينده اي كه پلي دارد به نام مرگ!

! مرگي كه پايان كبوتر نيست ؛ مرگي كه آغازي دوباره است .

زمان مي گذرد و من يك سال بزرگ تر مي شوم ... .

زمان مي گذرد و من .....

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 0:38 توسط مستانه |


طفلک  پرشورم این روز ها باز هوای دلش ابریست

براستی  نمیدانم  دیگر چگونه واژه ها را به بازی بگیرم

واژه هایی که چون حبابی رنگین در شب های من میرقصیدند 

و کبوتر های کلام را  در سحر گاهان من به پرواز میکشیدند

تا مرهمی باشند برای طفلکم که میخواهد از راز دل بگوید.

دلتنگم؛؛

دلتنگ خواستن ؛

دلتنگ نوشتن؛

 

پرورد گارا ؛ 

روی سخنم با توست؛؛

تویی که شور عشق را  برایمان به ودیعه نهادی  ؛

اینک با چشمانی بارانی؛؛

دست نیاز به پیشگاهت آوردم ؛

شراب عشقی ارزانیم داشتی ؛؛

شور آفرین و ماندنی ؛  

شوری در دلم زبانه میکشد که نمیدانم فرجامش چه خواهد بود

نیک میدانم خواهان وصالم

اما رهرویی لنگان؛

بزرگا ؛ کریما.....

میدانم که تعلق به دنیا و عشقی زمینی ؛

روح را میفرساید

اما چه کنم

بنده ای کمترینم و گرفتار ....

اگر در خور عذابم از من دور کن ؛

چرا که تن رنجورم تحمل بیش از این را ندارد

رحیما ؛؛

توفیقی عطا کن که این عشق ماندنی باشد

و راهی برای رسیدن به عشق تو

که اگر چنین باشد ؛؛

بی نیازترین بنده ات خواهم بود

و ختم کلام اینکه.......

دیگر دوست دارم بدانم  ....

که اگر هستی ؛؛ 

اگر میمانی ؛؛

که اگر می آیی ..

قاصدک را به صداقت پرکن؛؛

و به بادش بسپار ؛

چشم میدوزم به بی کران آبی  ؛

و منتظرم تا باد وزان ؛؛

پیغام قاصدک را برایم بیاورد.

منتظرم...

...............................

روزگار غریبی است نازنین....

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 3:3 توسط مستانه |


خدای من!

خدایا!دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.

خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!

خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!

چه می گویم؟اگر من با تو باشم.تو که خود هستی!

مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا همه چیزها آبی نیست،

اگر دنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی!

 یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،اگر هوای

 دلم را ابری کردند!تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد

و عشق را باران آبی خواهد کرد!

دیروز آرزو داشتم می توانستم

دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم

اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!

 

خدایا!خدایا!این آرامش را از من نگیر!!!

.........................................

دارد باران می بارد

و داغ تنهایی ام

تازه می شود!

نگو که نمی آیی

نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی...

از ابتدای خلقت

سخن از تنها سفر کردن نبود!

قول داده ای

تا پسین گاه دوشنبه

باز گردی

از همان دم رفتنت

تمام لحظه های بیقرار را

بغض کرده ام

و هر ثانیه که می گذرد

روزها

به اندازه ی هزار سال

از هم فاصله می گیرند....

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 0:34 توسط مستانه |


شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم؛

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت؛

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود، نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و  بسوزانند

شود  مرهم

برای دلبرش آندم  شـــفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و 

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت: "اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست"،

خودش هم تشنه بود اما !!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب؛ نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه –

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟

به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد:

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

« نام من شقایق شد »

..........................

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 0:13 توسط مستانه |


کنار دیواربه کنجکاوی ام تکیه میزنم.

خیره میشوم به قداست وجودش.آنجا نشسته است.

میان سجاده اش.عطر گلهای چادر نمازش همیشه خیالم

 را مست میکند.چشمهایش را وقتی میبندد،میدانم غرق خداست.

دستهایش را وقتی متضرعانه بالا میبرد،

و بلند میگوید: الهی وبقیه اش را دیگر نمیشنوم

،میدانم انتهای خواسته وارزویش عاقبت بخیری

بچه هایش است.زل میزنم به چشمهایش

 که همیشه نمناک است پنهانی.

نگاهش آنقدر زلال و معصوم است که دلم میخواهد

 در آن غرق شوم.

میدانم دلش شکسته است.

میدانم همیشه ناخواسته دلش را میشکنیم.

نمیدانم چطور دلمان میآید.آخ........ مادر!

همیشه لفظش نیز مرا به شور می آورد.

میدانی چهار چیز را توی دنیا بسیار دوست میدارم.

پنجره را وجوی آب زلال را وبوی پونه وحشی را ولطافت حس مادرنه را.

شاید هیچوقت حسش نکنم

اما همیشه مجذوب عظمتش خواهم بود.

اندیشیدن به او روح وتفکر آدم را تلطیف میکند.

اصلا خوب میدانم بی درک روزگارش معنای زندگی چیزی کم دارد.

پ .ن: وقتی فکر می کنم بار آوردن

یک بچه ایده آل و به درد بخور

که از خودش راضی باشد و از تربیتش و از من

کار حضرت فیل است، از خیر تجربه مادری در آینده میگذرم

شما بگذارید پای بی قیدی و تنبلی

اما من می ترسم!

به خودت که بیندیشی آنوقت ترسم را می فهمی...

..................................................

دعای مرداب

مرداب از آغاز جهان کسل بود و خواب آلود و بی رمق!

در دل دعا کرد:

پروردگارا!مرا بشوران ، میخواهم موج در موج تو رانیایش کنم.

و خداوند دعای مرداب را برآورد.

قلب مرداب تپید ،زنده شد.

در جان مرداب طوفان به پا شد و مرداب به وجد آمد.

دریا شد و موج موج خداوند راستایش کرد.

ای بزرگ مهربان!

به مرداب جانم شوق و شور عبادتت را عطا بفرما

تا همواره نیایشگرت باشم

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 0:18 توسط مستانه |