
و من زاده شدم در چنين روزي سالها پيش از اين ،
روزي كه آسمان ابري بود ....
و پروردگار خواست كه زاده شوم . بودنم را به از نبودم دانست
و هستي ام را به از نيستي ام.
.و چرا ؟؟؟ نمي دانم
با چشماني اشك بار ، چشم به دنيا گشودم ؛
و گريستم ... سخت گريستم...
و چرا ؟؟؟ نمي دانم
!و چه تلخ است گريه ي معصومانه ي كودكي در آستانه ي مبهم زندگي
و به خواب رفتم ... خوابي پر از روياي بهشت و فرشته ها شايد.
و لبخند زدم.
و دوباره چشم گشودم.
مادري را ديدم كه در آغوشم گرفت
و پدري كه اذان عشق در گوشم زمزمه كرد.
مادري كه محبتش هستي ام را آكند و
پدري كه مهرش سرشارم كرد.
و آموختم از آنها آنچه را كه مي بايست بياموزم و بزرگ شدم.
كوچه پس كوچه هاي زمان را درنورديدم و بزرگ شدم.
و چه روزهاي زيبايي بودند آن روزها ...
روزهاي بي دغدغه و پر از هيجان و شادي ... يادش بخير!!
كاش مي شد به ان روز ها برگشت...روزهايي كه قدر ندانستم!
يادش بخير آن روزها كه چه آزادانه در پي پروانه ها مي دويدم ،
مي گرفتمشان و رهايشان مي كردم ؛
و چه زيبا بود رهايي آنها پس از اسارتشان در دستان كوچك من.
يادش بخير....
ياد تمامي آن دوستي ها و قهرهاي كودكانه بخير!!
كاش مي شد يك روز ، تنها يك روز آن روزها را دوباره زندگي كنم...
كاش مي شد اما ... افسوس!
نه! ... اما ....
« همه چيز هميشه آن گونه نمي شود
كه ما مي خواهيم ، اين قانون زندگيست . »
و من چه دير اين قانون تلخ را دريافتم.
زمان مي گذشت و با گذشتنش لحظه لحظه ی
دلخوشي هاي كودكانه ام را از من مي گرفت .
زمان مي گذشت و با گذشتنش روزهاي رنگي ام را سياه و سپيد مي كرد .
و حال اين من هستم ... من امروزها ، كه سكوت اين شب بي مهتاب را
پيوند مي زنم به آن روزهاي قشنگ...
تا دل خسته ام را دمي با ياد پاكي مطلقشان خوش كنم .
زمان مي گذرد و من در آستانه ي سالروز تولدم
به گذشته مي انديشم و به آينده ... آينده ي نزديك و
دور ... آينده اي كه پلي دارد به نام مرگ!
! مرگي كه پايان كبوتر نيست ؛ مرگي كه آغازي دوباره است .
زمان مي گذرد و من يك سال بزرگ تر مي شوم ... .
زمان مي گذرد و من .....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



