((با هم به مسلخ می بریم من های قربانی خویش...))
باز تا مغز استخوانم تیر می کشد ... نفس که می کشم ، کودک قلبم
دو بیتی های ناموزون سر می دهد ...
انگار همه ی قلب های ناآرام جهان ، یک جا در این دهلیز تنگ جمع شده اند
و سمفونی بیقراری می نوازند ...
گاه می اندیشم چه تحملی دارد این کوچک خستگی ناپذیر !!!
شاید این برگ خزان زده نیز ، با سیلی صورت خود را سرخ نگاه می دارد ،
تا طاس رسوایی اش از بام نیفتد
جوان تر که بودم ، همه چیز رنگ دیگری داشت .
تکلیفم با بهانه گیری های گاه و بیگاه دل روشن بود ...
یک پیمانه دعا بعد از هر وعده بیقراری ، دل بیتابم را آرام می کرد
حالا درد عمیق تر شده و بهانه ها بزرگ تر ...
باید دوز آرامبخش را بالا ببرم ... یک تلاوت عاشقانه ...
یک گام بلند تا آگاهی ...
یک شنای دلپذیر در اقیانوس نیاز تا ساحل ناز ... ثانیه به ثانیه بصیرت ...
لحظه به لحظه جنون ... یک نگاه ژرف و جستجوگر به عمق آسمان ........
لمس خدا ، حتی در یک برگ
باید برای لیلایی هایت ، مجنون ترین باشم
نامت را که می برم ، غرق نور می شوم ... غرق نور ... غرق عشق ...
می پرم تا اوج ... می روم تا بیکران تو
ابرهای دوره گرد هم گیسو پریشان تواند ... من نباشم ؟!!!
با ذکر نامت آرام می شوم ... آرام ... آرام ... بسیط می شوم ...
زیبا می شوم ... مجنون می شوم ... لیلا می شوم
امّا ، امان از لحظه های دلتنگی ...
دیگر دلم نه برای خودم ، که برای تو تنگ می شود ... نه گاهی ، که همیشه
آنقدر تو را در خودم تکرار می کنم ، تا لبریز شوم از تو ...
آنقدر در هوای تو دم می زنم ، تا عطر نفس هایم همه جا را از تو سرشار کند
تا تو نگاهم کنی ، تمام ستاره ها را یکی یکی غبار روبی می کنم ...
تمام نرگس ها و نسترن های جهان را با هم پیوند می زنم ،
تا شاخه ای نو شکفته از جمالت نصیبم کنی
همه ی آینه ها را با شبنم اشک می شویم و تطهیر می کنم ،
تا شاهد یک لبخند تجلّی تو باشم
به احدیّتت سوگند ، از کثرت اندوه خسته ام
به صمدیّتت قسم ، نیازمند ناز نگاه توام
نه فیلسوفم ... نه زاهد ... نه عارف ... نه مرتاض ... نه عابد شب زنده دار .....
بیمار جنون توام ، که گاه از فرط دلتنگی و گاه از شدت اشتیاق تب می کنم ،
و آنقدر هذیان می گویم تا در آغوش کبریای تو تبخیر شوم
تو چقدر با شکوهی ! زیبایی ات ، زبانزد همه ی زبان گنجشک هاست
تو چقدر بهاری ! سبزی ات ورد زبان تمامی سروهاست ...
دلتنگی ها راهزنند ... آرامشم را به تاراج می برند ،
امّا ... امّا ، تا تو فاصله ای نمانده است ...
از اول هم فاصله ای نبود ، که تو بر رگ غیرتم نشسته ای ...
شکوه هایم از فاصله ها نیست ... این روح حقیر گنجایش
بزرگی تو را نداشته و تو را دور می پندارد
ایمان دارم فردا روز دیگری ست ... من همه تو می شوم ،
و تو در من ظهور می کنی
با تو زخم نیست ... غربت نیست ... خشکسالی نیست ...
با تو شفا رواج پیدا می کند ... آشنایی نیاز حیاتی می شود ...
کویر بی آب و علف ، بارور شکفتن می گردد ... عشق نشو و نما می کند
با تو چشمه ها تا ابد می جوشند و عاشقانت پیوسته
آب حیات می نوشند و هر کسی خضری می شود ...
تو که باشی ، چه کسی راه گم می کند ؟!
..............................................................
پ ن : با شروع زمستون نا خودآگاه یه شعری تو ذهنم میاد
دوست دارم این جا هم زمزمه کنم....
زمستون... تن عریون باغچه چون بیابون
درختا... افقهای برهنه زیر بارون
نمیدونی ، تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل وگلدون چه شبها
نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من ، که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
زمستون ، برای تو قشنگه ، پشت شیشه
بهاره ، زمستون ها ، برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظهءچشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ، ببینی تلخه روزای جدایی
چه سخته ، چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون .
پ ن: يلدا يعني يادمون باشه زندگي آنقدر كوتاه است
كه1 دقيقه بيشتر بودن رو بايد جشن گرفت... يلداتون مبارك



