تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer
یا مهدی ادرکنی

و باز هم

غروب شد

نیامدی....

.........................

پ ن : قصد نداشتم حالا حالا ها بروز کنم اما مطلب

خوبی رو تو یکی از وب ها دیدم دوست داشتم شما هم بخونید

البته اگه دلشو داری ...بسم الله!

..........................

و کجایند مردان بي ادعا ؟

خيلي ها دارن اين شعار رو مي دن. با چه دك و پزي هم .

تسبيح به دست . انگشتر هاي جور واجور . يقه ها بسته . ريش تا كجا !

حاج آقا تو رو خدا التماس دعا

چقدر ما مسلموني كرديم !

چقدر شيعه مولا علي بوديم !

چقدر منتظر امام زمانيم ؟!

حاج همت اگه الان بود چيكار مي كرد ؟

تا حالا فكر كردين به اين ؟

تا كي مي خوايم ادا در بياريم ؟

تا كي مي خوايم عكس حاجي رو بزرگ كنيم بزنيم ديوار اتاقمون ؟!

تا كي مي خوايم عكس شهدا و آقا و امام جمع كنيم تو آلبوم هامون ؟

چقدر عدالت پيشه شديم ؟؟ چند بار اين سوال رو از خودت پرسيدي ؟!

مي دوني چند نفر شبها گشنه مي خوابن ؟

چند بار از خودت پرسيدي از پول بيت المال چه خبر ؟

حتما تو هم چند نفر رو مي شناسي كه سر اين

 مبالغ هنگفت ماله مردم چه بلاهاي نازنيني كه نميارن .

چند بار خواستي وام بگيري اونم از نوع 12 درصدي بالاتر

 تازه يه تومن دو تومن كه نتونستي ؟

اصلا شنيدي آقايون وام دو سوته 4 درصدي بگيرن سر موعد

 هم اين و اون رو ميانجي ببرن سفارش بشن

چند سال هم سر رسيد بازپرداخت عقب بيافته ؟

نگو تورو خدا مگه مي شه ؟

استغفار كن فلاني !

اينا چه حرفاييه كه مي زني ؟

مي دوني چند تا خونه اون طرفتر چند نفر زير يه سقفه

 دربو داغون كه با يه بارون مي خواد بياد پايين دارن زندگي مي كنن ؟

تا حالا شده ببيني برا يه سرماخوردگي جزئي

 يه خانوم بچه اش رو نتونه ببره درمونگاه ؟

شده يه بار خودت رو جاي يه پدر خجالت زده

پيشه زن و بچه اش بزاري ببيني چي كشيده ؟

چند نفرمون تا حالا رفتيم سراغ خونه هايي كه تو اين سرما

 يه بخاري دست چندم هم ندارن حداقل يه اتاق خونه رو گرم كنن ؟

از خودت پرسيدي برنج پاكستاني يا تايلندي الان تو بازار چنده ؟؟

مي دونستي ساده ترين داروهاي يه سرماخوردگي

برات حداقل پنج هزار تومان آب مي خوره ؟

چند بار رفتي تو دادگاه ها نشستي پاي محاكمه هاي

 عادلانه ي قضات عادل و نازنينمون ؟

يا حداقل شنيدي چقدر اتفاق افتاده پرونده كسي يه شبه حكمش عوض شه ؟

كسي  رو ديدي كه همرنگ جماعت نشده تو اداره سه سوته عوضش كردن ؟

چه رحمي به حالش شده كه فقط عوضش كردن ...

چقدر با وجدان بوديم تا حالا . نه ؟

تا يه پستي مقامي گيرمون اومده چيكارا كه نكرديم !!

بماند....

آخه چرا كسي از من نمي پرسه فلاني تو اين مملكت

 كه ادعا داريم مملكت امام زمانه

تا كي مي خوايم بگيم، بماند ؟؟

شهدا خيلي جاتون خاليه

بعد شما ها چه كارايي كه نشد !

بياين ببينين چه خبره ....

راستي يه چيزي يادم رفت ازت بپرسم

كليه الان چنده ؟ .. 

لينك مطلب نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 1:37 توسط مستانه |


توي كتاب زندگي، كلمه ها رو پشت سر هم قطار مي كنيم

 و كاغذهاي سفيد و نازكش رو سياه مي كنيم، مي نويسيم

و هي مي نويسيم... گاهي درست، گاهي غلط؛ گاهي

 خط خورده و كثيف، گاهي آروم و بادقت و گاهي با عجله و بدخط...

 خوب هنوز شاگرد اوليم و كم طاقت و بي تجربه؛

خوبيش اينه كه معلم خوبي داريم، مهربونه و دوس داشتني؛

 ميگه فرقي نمي كنه كه با چي مي نويسيد،

مهم اينه كه چي مي نويسيد، ميگه فقط حواستون

 باشه هر چي مي نويسيد ديگه با هيچ پاك كني پاك نميشه...

حيف كه نميشه نوشته هاش

 رو پاك كنيم وگرنه برمي گشتم و از صفحه اول

همه غلط هام رو درست مي كردم و خط خوردگي ها

رو پاك مي كردم، حتي شايد خيلي كلمه ها رو پاك مي كردم

و جاشون رو خالي مي گذاشتم، شايد هم

يه جاهايي چند تا كلمه اضافه مي كردم،

 اصلا اگه كتاب زندگيم چاپ دوم داشت، نمي گذاشتم

 اين همه غلط و خط خوردگي داشته باشه...

خيلي دوست داشتم برگردم و از اولين سطر صفخه اول كتاب زندگيم،

 هر جا اسم معلمون رو مي ديدم پررنگش مي كردم

 تا بدونه چقدر دوستش دارم...

اما حيف....حیف که نمیشه برگشت و پاک کرد....

معلممون ميگه درسته كه نميشه غلطهاتون رو پاك كنيد

تا نمره خوبي بگيريد اما هميشه فرصت داريد

 واسه ورق زدن كتابتون و خواندن نوشته هاي قبليتون،

 و اون وقته كه اشتباهاتون رو مي بينيد و سعي مي كنيد

 غلط هاتون رو توي صفحه هاي بعدي تكرار نكنيد...

اما نمي دونم چرا همه بچه هاي كلاس،

 توي كتابهاشون هميشه "غلط" رو غلط مي نويسن و "اشتباه" رو اشتباه!

 انگار اصلا بعضي كلمه ها خودشون مشكل دارن و ...

... خوش به حال اونهايي كه هميشه يه نفر رو دارن كه بشينه

 كنار دستشون و كتاب زندگيشون رو خط به خط بخونه

 و زير غلطهاش خط بكشه،‌

از روزي كه تو رو پيدا كردم حس مي كنم داره غلط هام كمتر ميشه و دستخطم بهتر؛

 از روزي كه دستخط قشنگت رو ديدم سعي مي كنم مثل تو بنويسم،‌

خوش خط و كم اشتباه،

از روزي كه همكلاس شديم خيلي بيشتر

 به حرفاي معلممون گوش مي كنم

 و سعي مي كنم مشق هام رو بهتر بنويسم....

 

 صفحه 2۲ كتابم  تازه شروع شده...

 

 بايد نوشته هام رو توي يه صفحه جدید بنويسم،

 يه صفحه سفيد و خالي و دست نخورده،

به معلممون قول دادم صفحه جديد رو خيلي بهتر از قبل بنويسم،

اونم قول داده تا جايي كه ميتونه كمكم كنه،

حالا ديگه تو موندي و كتاب زندگی من و ...

كمكم كن تا صفحه جديد رو خوش خط بنويسم و بي غلط...

.

.

.

کتاب زندگی، صفحه ۲۲، سطر اول، نقطه سر خط

.

.

.................................

چه غمگین سروده شدیم

بر غروب غمگین این شهر

و چه بیصدا

درد میکنیم و

زندگی میکشیم....

     

     

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 1:16 توسط مستانه |


 

 

 دلم هوای باران دارد


تشنه ام،  راه بارانی میخواهم


بوی خاک خیس ، نسیم


در گرگ و میش هوا راه می روم


دلم هوای شانه های خیس باران زده را کرده


از دورپیداست

 

نیمکتی هست کنار آن درخت


انگار کسی آنجا منتظر است

 

اما نه ، جاده تنهاست


من میآیم


تا زیر باران

 

نغمه های دلتنگی بگویم از ...


من تشنه ام


دلم باران می خواهد......

............................................

من شکوفایی گل های امیدم را در رویا می بینم

و ندایی که به من می گوید ،گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است....

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 1:57 توسط مستانه |


هر کجا هستم باشم آسمان مال من است!

اما من دیگر آسمان را نمی خواهم.

آسمانی که رنگ آبیش کدر شده به چه دردی می خورد؟

اسمانی که حتی دیگه شبهایش هم ستاره باران نیست.

آی آسمان! چرا انقدر پاک نماندی تا من هم پاک بودن تو را ببینم.

چرا خودت را محفل پرنده های آهنین کردی؟

تو پر پرواز لطیف آن گنجشک کوچک را به بالهای آن غول پیکر ترجیح دادی!

آسمان...آسمان!گناه دریا چیست که باید کدری تو را او هم تحمل کند.

تو حتی به او هم رحم نکردی!
هر بار که باران می بارد

 میگویم این بار دیگر آسمان همان آسمان صاف

 قدیمها می شود!اما چه خیال باطلیست دیدن صافی تو در این زمانه!

بی خیال!دل ما که دل نیست...

نگاه ما عادت دارد همیشه آبی ببیند...

مهم نیست چه می بینم...مهم این است که زیبا ببینم!

پنجره را می گشایم و لبخند زنان می گویم:"چه آسمان قشنگی!..."

..................................................

و باز امروز زمزمه های سهراب هزاران بار در گوشم پیچید :

در گلستانه چه بوی علفی می آید

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی

 تا ابدیت باقی است

 کاش دل تنهاییم تازه شود...

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:51 توسط مستانه |