تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer
یاحسین

تو ای حسین (ع) !

با تو چه بگویم؟

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل !

و تو ای چراغ راه

ای کشتی رهایی

ای خونی که از آن نقطه ی صحرا

جاودان می تپی و می جوشی

و در بستر زمان جاری هستی

و بر همه ی نسل ها می گذری

 و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفایی

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز!

و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش!

ای که << مر گ سرخ >> را برگزیدی

تا عاشقانت را از <<مرگ سیاه >>برهانی

تا با هر قطره ی خونت

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما

به تو و خون تو محتاج است....

( دکتر علی شریعتی )

......................................

این صدای طپش قلبم نیست ...

در نهانخانه دل سینه زنی است

 

 

پ ن : حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.

افسوس به جای افکارش ،زخم های بدنش

 را به ما نشان دادند...

و بزرگترین درد او را آب معرفی کردند...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 4:8 توسط مستانه |


من میروم

با فرهنگ ساده ی خداحافظی...

تو می مانی

هم سن باران می شوی

با نگاهی فرتوت

سرفه های سنگینت را

پشت ظاهری خاموش پنهان می کنی...

وبه اندازه ی یک فکر، در ذهنم پر میشوی

من می روم اما

پشت چرم کفش هایم التماس رفتنم خمیازه می کشد!

نگاه کن

نگاه این تک تک آجرها را

که بر قامت دیوارهای دو سوی کوچه

در انتظار جدایی مان خواب رفته اند.

................................

پ ن۱ :برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد

 زمین مغرور شد كه سفید است، پاك است چون دل خدا...

 و خدا با آفتابی، اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد!

 

 

پ ن۲ : مدتی نیستم...

 

جای دوری نمی روم،

 

می روم کمی باران را با دلم

 

یا دلم را با باران، یکی کنم....

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 16:19 توسط مستانه |


الحمدالله الّذی جعلنا من المتمسّکین

 بولایة علیّ بن ابیطالب والائمّة

المعصومین علیهم السّلام

یا علی

غدير تکرار اولين است در کلام آخرين، همان کلام نوراني

 که در اولين پيام، علي را به برادري و وصايت خواند .

آرى غدير يك سرزمين نيست،چشمه اى است كه تا 

 پايان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد،

افقی است بی کرانه و خورشیدی است عالمتاب.

 

سرمستی از خم چشمه ی ولایت ،گوارای وجودتان

..........................................................

نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.

نزديک ترين نقطه به خدانزديک ترين لحظه به اوست،

وقتي حضورش را درست توي قلبت حس ميکني،

آنقدر نزديک که نفست از شوق التهاب بند مي آيد.

آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست.

تجربه اي که بايد طعـــمش را چشيد .

 اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت تنها ماندي،

 درست همان جا که دلت سخت مي خواهد او با تــــو حرف بزند،

همان لـــحظه كه آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت بکشد،

 همان لحظه نوراني که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد

 تاآخردنيا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بريزي

وتا آخرين لحظه وجودت بباري .

نزديک ترين لحظه به خدا مي توانددر دل تاريک ترين شب

عمرناخواسته تو ويــا در اوج بـــزرگ ترين شــــــــادي دلخواسته تو رخ دهد

 ,مي تواند درست همين حالا باشد

و زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايد

همان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري.

جايي که دلت براي او تنگ است .

زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات

 همان لحظه باشکوهي است که با چشم با خودت خدا را مي بيني

درست همان لحظه که مي بيني او

همه عظمت بيکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است.

 همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس،

و نوراني و متعالي شدن حست را درک مي کني.

آری نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 1:53 توسط مستانه |