تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer

خداااااااا

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت،با تزریق خون آلوده،

به بیماری ایدز مبتلا شد.طرفداران او از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.یکی از

دوستداران وی در نامه خویش به آرتور چنین نوشته بود:"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرـ

ناکی انتخاب کرده ؟"

آرتور در پاسخ به این نامه چنین نوشت :

"در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش

 می کنندحدود پنج میلیون از آنها بازی را به خوبی فرا می گیرند.از میان آنها قریب به پانصد هزار نفر

تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند.پنج هزار نفر به

مسابقات تخصصی تر  راه می یابند .پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می

یابند.چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و تنها دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دستهایم می فشردم،هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من ؟

و امروز وقتی که درد می کشم باز اجازه ندارم از خدا بپرسم خدایا چرا من ؟"

......................................

 
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد،

تندیسی زیبا نخواهد شد؛

از زخم تیشه ناراحت نباش

که وجودت شایسته ی تندیس است ....

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 15:36 توسط مستانه |


انسان

نامی نداشت، نامش تنها انسان بود...

و تنها دارایی اش تنهایی ...

گفت تنها دارایی ام را به بهای عشق می فروشم ، کیست که

از من قدری بخرد؟هیچ کس پاسخ نداد.

گفت : تنهایی ام پر از رمز و راز است، رمز هایی از بهشت...

رازها یی از خدا با من . گفت و گوکنید تا ازحیرت برایتان بگویم.

هیچکس با او گفت وگونکرد و او میان این همه تن ، تنها فانوس

کوچکش را برداشت و به غارش رفت...

غاری در حوالی دل!

می دانست آنجا همیشه کسی هست...

کسی که تنهایی می خرد وعشق می بخشد.

وبه غارش رفت و ما نمی دانیم چه کرد و چه گفت و چه شنید؟

و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟

اما از غار که بیرون آمد بیدار بود ،آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما

برملا شد.چشمهایش دور خورشید بود،تابناک وروشن که

 ظلمت را می درید. از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با

تنی نحیف ورنجور . اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود..

که گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر

پاهای رنجورش در هم خواهد شکست...

از غار که بیرون آمد با شکوه بود ،شگفت آور و دوست داشتنی

اما دیگر سخن نگفت !

انگار لبانش را دوخته بودند ، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.

و این بار ما بودیم که دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور...

قطره ای حیرت...

و او بی آنکه چیزی بگوید می بخشید بی آنکه چیزی بخواهد...

اونامی نداشت ،نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی....

عرفان نظر آهاری

.........................

شاید کسی را که با او خندیده ای از یاد ببری ؛

اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد.

جبران خلیل جبران

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 1:21 توسط مستانه |