تبليغاتX
پنجره
پنجره
اجتماعی.ادبی
Home Email Archive Designer

عید اریائی

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 من بلد نیستم خیلی خوب عید رو تبریک بگم.

توی دنیای واقعی هم سختم هست چه برسه به این

دنیای مجازی! اما دوست دارم بنویسم که نوروز منو یاد

چی می اندازه !

این نوروز با این حجم زیاد خبر و سبزی و شکوفه در دلم

چه می کند .....غوغا ؟!!!

 

*دیدن ماهی های سرخ و سبزه عید و بوی عود و کندر ،

شوق کودکانه وشلوغی بازارهای شهر همیشه پیام

تحویل است برای همه...

 

*""بوی عیدی بوی توت...بوی کاغذ رنگی""

صدای زیبای فرهادمهراد، او بزرگ بود

که خودش را نفروخت به زمانه ای که بزرگترین

مردان را به سادگی می خرید...

 

*بهار تمام سالها در پشت چهره سبزش رنگی از تیرگی دارد ...

رنگ گس فقر و ناتوانی .که پدری شرمنده کودکش باشد ...

که مادری حسرت لباس نو را بر اندام نحیف فرزندی ببیند.

که دستی دری را به مهر و کرم نکوبد .بهار چه تلخم می شود....

 

*کفش های نو را توی باغچه خاکی کردن که ندانند تازه است...ها!

پس تو هم از مائی رفیق ؟

تو هم گاهی از پوشیدن لباس های تازه

شرم داری ؟دلت بهاری دارد .....

 

*بزرگترین عید ی برای من همیشه دیدن کسانی ست که دلم برایشان می تپد

 و دلشوره سلامتی شان

را دارم . کم هستند اما بزرگند....

 

*بهار های آینده همیشه زیباترند ....باید بمانیم و خود را امید و نوید

به روزهای سبز تر و انسانی تر و عاشقانه تر دهیم.

 

*وبهار زیباست اما عید برای من هیچ زیبایی ندارد .

 زمان عیدی که برای تمام مردم باشد هنوز نرسیده

است که هر انسانی برای انسان دیگر برادر باشد.

 

..............................

 

پ ن :به رسم مجری های برنامه های سیما می خواهم برای همه ایرانیان

 دعا کنم و نقشی از خیال بزنم....

 

زیباترین دعا همان دعای بالاست که می گوید "حالمان را به بهترین حال محول کن"

 حول حالنا الی

احسن الحال.....

 

خدا کند که در سال تازه دلمان پاک تر و نرم تر باشد که از دیدن تمام زیبائی ها شاد

 و از تمام بدی ها منزجر شود.

 

همت مان بلندتر و آسمان دلمان آبی تر شود .به آن ارتفاعی برسیم

که هیچ لکه ابری نباشد.

 

حال بدمان را تحویل دهیم و حالی خوب تحویل بگیریم از زمانه خودمان.

بهار یعنی تحول.....

 

سلامتی و زیبائی و نشاط و انسانی زیستن سهم تمام ایران باد .....آمین !

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 1:12 توسط مستانه |


دلم تنگ است ...!

در امتداد سایه ابرهای همیشه بهاری که بر وسعت ثانیه های

 پوچم سیل آسا میبارند ...

به اندازه شعاع تنه نهال کوچکی که با عشق روئیده ...

در پی نیاز بی مهابای آسمان به نگاه زمین،

                                                          

                                                                  دلم تنگ است!

 

با آسمانِ امشب میبارم و هم نوا با صدای درد ناک دلش ...

در موازات سبزینه همان گیاه عجیبی که

 در انتهای صمیمیت حزن می روید ...

 

    دلم تنگ است!

 

آجرهای کوچک زمان تند تند روی هم بنا میشوند

 و روز ها را خالی از بود نم جشن میگیرند!

 و من به اندازه التهابی که در لحظه هایم نیست،

 

     دلم تنگ است!

 

در کنار نگاه مه آلودم، آنجا که امتداد روز هایم انتظار غریبم

 را فریاد میکشد، بین پس کوچه هائی که انتهای تمام آنه

ا بن بست زندگی کوچک من است، نشسته ام ...

 

همزمان با نگاه مُمتدم به عقربه های ساعتِ کوچکی

 که ماه هاست روی دیوار اتاقم بی حرکت مانده، قلبم در سینه

 به عشق چیزی که نمی دانم چیست، تند تند میزند!!!

 

و من با وجودی که سراسر زیر بار سنگین لحظات تنهائی ام

 خرده شده، فریاد میکشم :

 

به اندازه دایره بسته زندگی ...

آنجا که راه فراری از ثانیه ها نیست ...

در نهایتِ سه عدد صحیح و چهارده صدم ...

                                                 

    دل تنگم ...!!!

دل تنگ

   و این است تنهائی بزرگ من که تو را به تماشای آن می خوانم ....

.................

آسمان سربي رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه كسي

نقش تو را خواهد شست؟

 

(حمید مصدق)

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 1:2 توسط مستانه |


رنگین پوست

 

«وقتي به دنيا آمدم سياه بودم

 وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم

 وقتي جلو آفتاب مي‌رو‌م باز هم سياهم

 وقتي مي‌ترسم هم سياهم

 وقتي سردم است سياهم

 وقتي مريضم باز هم سياهم

 وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود..

 تو اي دوست سفيد من!

وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي

وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي

وقتي جلو آفتاب مي‌ري قرمز مي‌شي

وقتي مي‌ترسي زرد مي‌شي

وقتي مريضي سبز مي‌شي

وقتي هم كه بميري خاكستري مي‌شي

و تو به من مي‌گي رنگين پوست.»

اين شعر را  يك كودك افريقايي سروده و  نامزد دريافت بهترين شعر در سال 2005 بوده !!!

............

آهنگ وبلاگ رو بعد از مدت ها تغییر دادم ....اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم

که   آپلود  اون رو یکی از بهترین  دوستام لطف کرد و برای من

انجام داد...واقعا ازش ممنونم ....

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 1:10 توسط مستانه |


اگر...

اگر داغ رسم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از رد پای دقایق نبود

اگر ذهن آئینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست یکریز

شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را

باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را

برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود

وروی حقیقت نمی ریخت

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

یک دسته لبخند پر پر بچینم

تو را می توانستم ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم....!

((زنده یاد قیصر امین پور))

..............................

چشم از پنجره بر وسعت شب دوخته ام

و به چشمان تو می اندیشم

پیش از آنی که سحر

رنگ چشمان تو را پاک کند ...

                                               

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 18:0 توسط مستانه |