درون معبد هستی
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های
هستی سوز
به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا - از آرزو لبریز-
به زاری از ته دل یک (( دلم می خواست )) می گوید!
.
.
دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب از این شب های بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها،
خواب در چشم خدا لرزد!
........................................
پ ن ۱:در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
سوز دل ،اشک روان ،آه سحر ،ناله ی شب
این همه از نظر لطف شما می بینم....
پ ن ۲:امروز مطلع شدم که یکی از بهترین های روزگار
دچار کسالتی شده....واقعا ناراحت شدم ....
انشااله که هر چه زودتر سلامتی جسمش رو بدست بیاره
(ایمان دارم که از نظر روح در بالاترین قله ها به سر می بره )
و به جمع خانواده ی محترمش برگرده ...
از شما مهربانان هم خواستاردعای خیر برای این عزیز هستم
